یک آغاز سبز...

مدتی بود که یاس به خواب زمستانی فرو رفته بود. خسته بود از این همه قیل و قال زمانه. میدانستم.

آن روزها دیگر، من و یاس هر دو روزه سکوت گرفته بودیم. خودمان بودیم و خودمان.

زندگی آرام بود و خوب. درست مثل آرامش بعد از طوفان.

    او بی خبر آمد. انگار حضورش را هم بی خبر به من ثابت کرد.

 یاس به من چیزی نمی گفت.

همه چیز پیش می رفت.

هنوز خودم مطمئن نبودم که جوانه هایش را کنار برگهای سرمازده اش دیدم. اول ها باور نمی کردم. هر روز که می گذشت جوانه هایش بیشتر می شد. خودش می دانست که چقدر به جوانه هایش ایمان دارم.

جوانه هایش دلم را آرام تر و قدم هایم را استوارتر کرد.

او به یک درخت خشکیده آب داده بود. همان جمله ی قشنگی که از کودکی دوست داشتم. درخت خشکیده سبز شد. خوب باورش کردم.

حالا، هر دو، عهد بسته ایم سبزی اش را یک عمر شاکر باشیم.

این دوماه به حرمت و برکت بزرگترین آموزگار عشق زندگی مشق می کنیم تا باشد که از امتحاناتش سربلند بیرون بیاییم.

بهار که شد، به خواست خدا، شروع سفرمان را جشن خواهیم گرفت.

کاش به خوبی خودتان، دعای مهربانی هایتان را بدرقه‌ی زندگیمان کنید تا از آن ره توشه سازیم. مسیر پرفراز و نشیبی است، می دانیم! ولیکن به لطف و رحمت الهی مشتاقانه امیدواریم.

/ 37 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه مرد اميدوار

ممنون از لطفتون. کامنتتون خيلی چسبيد. کلی بوهای خوب برای ياس تو سال جديد آرزو می‌کنم به همراه شريک جديد و عزيزش..

ارزو

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

يه مرد اميدوار

و حس خوب در مرداد و آرامش پيش از تحرک مهر در شهريور...روزه‌هايتان قبول

جگکجچگ