ميدانی ياس من٬ ميدانی؟ اين روزها رنگ قرمز هم ديگر طراوت قبل تر ها را ندارد! حتی يک لحظه هم دل را شاد نمی کند!

خب تو بگو٬ تو برايم بگو اين ديوارها را چه رنگی بزنيم! تو بگو٬ می خواهی شب ها از کدام گوشه‌ی اين ديوارها به آسمان نگاه کنی؟ بگو هر چه دلت می خواهد بگو٬ بگذار لااقل آنچه را می توانم برايت تغيير دهم! دلم گرفت از سکوتت. اين روزها هر دو همه سکوت شده ايم. اين روزها عمق نگاهمان هم سکوت دارد. آخر تو که ميدانی تمام لبخند اين اتاق از سبزی برگهای توست! تو که ميدانی هنوز بهانه‌ی حضور تو به اين اتاق زندگی می دهد! تو که ميدانی بوته ات را نذر کدام خانه کرده ایم! تو که خوب ميدانی دلم سرگشته‌ی کدام روياست! تو بگو٬ تو برايم بگو!

اينطور سکوت مکن٬ تو خودت گفتی بروم.من که سفرنامه ننوشتم٬ اصلا نيازی نبود من برايت سفرنامه بخوانم٬ تو که همه را از همين گوشه‌ی اتاق حس کردي٬ من که برايت از همانجا تعريف می کردم. با همين سکوتم. با همان سکوتم. همه را گفتم. تو که هميشه نگاهم را می خواندی٬ تو خود ديدی دلتنگی اين پرواز تا پرواز ده روز بعد از چه جنسی بود! همه‌ی رفتنم کنده شدن بود٬ راهی جز کنده شدن که نبود٬ هنوز هم درد را در ريشه هايم حس می کنم! تو که ميدانی!  

از بغض تنگ گرفته‌ی هوای آن کابين بال دار برايت بگويم يا از شب آخر رمضان که در دلم جا مانده؟ راستی٬ امسال رمضان چقدر نعمت و رحمت خدا بر ما نازل کرد. جشن شکرانه اش شايد در دلم جا مانده است که اينقدر بی تابی می کند.باشد٬ باشد٬ حرف را گم نمی کنم. به عاشورا هم نمی کشانمش. بعدا اينها را می گويم.

می گويم. آنجا همه چيز خوب بود برای يک سفر٬ الا يک چيز. اين من! نميدانم٬ بزرگ تر شده گويا.شايد هم تلخ تر. نه٬ لبخند داشت٬ هنوز هم دارد. از قبل تر ها بيشتر.

ياس من٬ اينقدر به رويم نياور! اينقدر سعی در اثباتش نداشته باش. ميدانم درد ريشه ها در تمام چهره ام هويداست ولی باور کن تمام می شود. راست می گويی٬ درد ريشه ها از خيلی پيش تر بود٬ به سفر هم بی ارتباط! اصلا قرار بود با اين شُک٬ از پا درش بياوريم٬ شايد کمی به زمان نياز دارد. ديگر رو به بهبودی گذاشته است٬ بايد تلاش کنيم.

خدا را شکر که اين را قبول می کنی! لااقل خودم را بهتر پيدا کردم. لااقل قدرتش را پيدا کردم که ضعف ها را با تمام آزارهايشان بی خيال شوم. لااقل تصميم گرفتيم به خاطر ريشه هايمان محکم کمر راست کنيم و راه بيفتيم.عمق ريشه هايمان را باور کرديم٬ اين مهم بود. ريشه بايد با خاک آرام يابد. صبر می کنيم. صبر می کنيم. صبر که بهتر از اشتباه است. اين ها خوب است. پس سکوت مکن.

فقط بيا رنگ اين ديوارها را عوض کنيم. بيا چند وقتی جايمان را به هم قرض دهيم. باور کن کم کم طراوت رنگ قرمز را هم دوباره پيدا می کنيم. حداقل حالا عطر باران را دوباره دوست داريم. حالا٬ قدم زدن را دوباره يادگرفته ايم. باور کن نذرمان هم برآورده می شود. اين را در عمق نگاه جوانه های تازه ات می خوانم. در دلم می بينم. بيا رنگ اين اتاق را عوض کنيم!

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

سلام...ای بابا من واسه اين پستت کامنت گذاشته بودم اما نمی دونم چرا نيست؟!! گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن.... با مهر و عشق.

لورا مفتون بروز شد

نگار

سلام. کاش يه کم بيشتر دقت می‌کردي. تويی که اينقدر زود از هر نيش کلام ديگران زخم برمی‌داري شايسته نيست که کمی بيشتر مراقب باشی که ياس ديگران رو زخم نزنی؟ حتما بايد حرف و شکايتی باشه تا حضور کسی حس بشه؟ ..... فکر کنم وقتشه که ديگه يه کم از جايگاه مقتدر خودت بلند بشی و خودتو جای ديگران بذاری و با چشمای اونا هم کمی دنیا رو تماشا کنی تا بفهمی چی ميگن و چه می‌خوان. دلم نمی‌خواست اينقدر تلخ باشم.... ولی دلم هم نمی‌خواست اين حرفا رو برای هميشه توی دلم نگه دارم.

نگار

بهر حال حق بزرگتری ايجاب می‌کنه که من بابت اين بی‌پروايی عذر بخوام. اما کلا معتقدم آدم بهتره حرف بزنه تا اينکه يه غم يا کينه يا عقده بزرگ برای خودش بتراشه.

فاطمه

ريشه درداتو پيدا کن نه برای اينکه از بين ببريشون اتفاقا بزرگی آدمها به بزرگی درداشونه و شناخت آدمها به شناخت مشکلاتشون تو بزرگ شدی چون بزرگی می کنی با چشمای خودم می بينم ولی قبول کن این کافی نیست همیشه تحمل و سکوت چاره حل مشکلات نیست گاهی وقتا لازمه بدونی کجا باید قید همه چی رو بزنی و رها کنی کجا باید داد بزنی کجا بايدحرف بزنی وچه چیزایی رو باید فراموش کنی لازم نيست همیشه تا آخرش بری گاهی وقتا بايد به کلی مسيرتو عوض کنی تجربه به هيچ درديت نمی خوره اگه ندونی کی و کجا ازش استفاده کني شرط زندگی اين نيست که فقط مواظب باشی به کسی بدی نکنی بايد با تمام وجودت سعی کنی که کسی هم به تو بدی نکنه اين هم به اندازه اولی مشکله و انجام ندادنش گناه

فاطمه

(اينو با تو نيستم فائزه) آره من گفتم سکوت هميشه هم خوب نيست ولی نه اينکه به هر قيمتی بخواين بشکنيدش. یا واقعا ميخوای با کسی حرف بزنی که دلخوری و شکایتت رو ابراز کنی اگه واقعا می خوای چیزی رو درست کنی قائدتا بهتر اينه که به خودش بگی به جای اين که در ميان حداقل هزار نفر اينطور بدوبیراه بگی ولی اگه حرف می زنی فقط برای اينکه يه چيزی گفته باشی( که خدایی نکرده عقده ای نشی) بايد بگم هيچی نگی سنگين تری سکوت که پادشاهه نفرت و کينه و عقده و چيزای ديگه هم به اين مدل حرف زدنت می ارزه بدوبيراه گفتن هنر نمی خواد همه بلدن

فريده

ميشه منم يه چيزی رو بگم؟ با اجازه بزرگترها. اينطور که برمياد مدل ذهنی عجيبی نسبت به کلام وجود داره اينجا. بحث اينه که من بد و بيراه نمی‌بينم اما کلام خوش هم نمی‌بينم. به هر حال هر مشکلی و گرهی راهی داره. مسلما حل گره‌هايی که بيش از يکنفر درگيرشن هم نياز به توافق آدم‌ها برای بازگشايی داره.

نگار

خب با اين يه حرفت کاملا موافقم فاطمه جان٬ که اگه قراره حرفی زده بشه بهتره فقط اونی که لازمه بشنوه بشنوه. دلم می‌خواد يه چيزايی رو بدونی و بهت هم خواهم گفت٬ ولی اشتباه قبلی رو تکرار نمی‌کنم. فقط يه چيز کوچولو: مطمئنی که فقط از حرفايی که اينجا زدم اين استنباط‌ها رو کردی؟!

یه مرد امیدوار

فکر کنم همين که به فکر تغيير رنگ ديوار افتاده‌ايد يعنی نمی‌خواهيد سکوت کنيد...احساس برای تغيير از يک ذهن جوانه زده برمی‌خيزد. برايتان خوشحالم.

لی لا - آبی آسمانی

تغييرهای خوب وضعيت آدم رو بهبود ميده و خدا رو شکر که شما اينهمه شاکريد.